خورشید بی‌ادّعا

حال خورشید خوب است…

تنش داغ است…

از تب می‌سوزد و عاشقانه نور می‌تاباند.

از پروردگارش عشق و نور می‌گیرد و می‌تاباند:

بر من، بر تو، بر همة اهالی اهل زمین… ،

بی‌هیچ ادّعایی، بی‌هیچ چشمداشتی… ،

آیا حال خورشیدی که؛

 همیشه بر فراز آسمان‌ها نور تابنده و زیبایی خیره‌کننده‌اش ما را مجذوب کرده است، خوب است؟!

 برای ما خوب است! زیباست! دوست داشتنی است!

اما، خورشیدِ من!

 مدت‌هاست یادم رفته از حال تو باخبر شویم؟!

از ما دلگیری؟!

خسته‌ای؟!

دلشکسته‌ای؟!

 از آن‌چه از حال اهل زمین می‌دانی و می‌بینی چه حالی داری؟! خوبی؟!!

خورشیدِ من، فریاد بزن!

 شاید فریادت بیدارمان کند!

گریه کن!

شاید اشک‌هایت آتش این جهنم اهل زمین را خاموش کند!

خورشیدِ من، حالت خوب است؟!

از خودت برایم بگو. 

 با ما حرف بزن. شاید صدایت و کلامت، نور شد!

و دوباره جان مرده ما به نور کلامت زنده شد!

ما مشتاق شنیدیم…

شنیدن آیه آیه‌های نورت….

تا قلب‌های منجمد یخ زده‌مان به قلب‌های نورانی تپنده‌ای تبدیل شوند،

و از هر قلبی خورشیدی متولد شود تا نور و نور و نور… عالم را فراگیرد…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *