آغاز فصل زرد و نارنجی!

صبح امروز، ناگهان پاییز مهمان ناخوانده زندگی ­ام شد!

تا چشم گشودم یادم افتاد پاییز از راه رسیده است!

 یک­دفعه دلهره افتاد به جانم، آمادگی­اش را نداشتم!

اما چه کنم آمده بود دیگر؛

 نگرانی­ام را پنهان کردم و این فصل زرد و نارنجی خدا را عاشقانه در آغوش کشیدم!

دقایقی نشستم و آرزو کردم کاش برای اولین روز پاییزی تدارک خاصی دیده بودم،

 و من هم شروعی نو را آغاز می­کردم،

مثل کودکان مدرسه؛

.

.

 .

امشب که زائرت شدم،

یادم افتاد یک هفته­ای است که تو در تدارک جشن اول مهرم هستی؛
که پاییز را با تو آغاز کنم!

تا اولین شب پاییزی را در کنار هم باشیم!

رئوفا! مرا بهتر از خودم می­شناسی و بیشتر از خودم دوست می­داری!

رحمتت را تدبیر می­کنی و زیارتت را تقدیر می­فرمایی؛

 چه جشن دو نفرة باشکوهی برایم تدارک دیده­ای!

  تا من باشم و تو!

برای آن­که تو بگویی و من بشنوم!

  دلبرا! گوش که نه! جان سپرده­ام به کلامت،

 به فرمانت، به راهت،

 همة تن، چشم شده­ام و چشم به­راه روشنی که چراغش را تو افروخته­ای، دوخته­ام.

 ببار مهربان­ترین نورم، بر من نور ببار…

 می­خواهم کوله بارم را از نورت پر کنی، از صدایت و از پیامت…

 دلبرا! برایم بگو…

 می­خواهم صدایت را با گوش ِجان نوش کنم…

تو بگو حالا که در کنار یکدیگر نیمة دوم سال ۹۸ را آغاز کرده ایم، این نیمه را چگونه سپری کنم؟

راه را تو نشانم بده!

ای که مرا خوانده­ای، راه نشانم بده…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *