این قصة دلتنگی و دلدادگی،
پیشاپیش تقدیم به همه عاشقانی که؛
نور واحد اهلبیت، یگانه سلطان دلشونه،
و میلادِ سلطان رئوف، علیبنموسیالرضا(ع)، “دلشون” و البته “تمام دلشون”، مهمانِ حرم امام رضاست…
اذن دخول را که خواندی و راهی حرم شدی…
با چشم دل فرشتگان مقرب را ببین!
ببین که به استقبالت آمدهاند…
ببین با چه اشتیاقی نگاهت میکنند…
ببین چه متواضعانه بالهایشان فرش راهت میکنند…
آهسته قدم بردار!! آهستهتر!
اینجا قلمرو ملائکه است…
فرشتگان عاشقی که مدتها به انتظار تو و در اشتیاق حضور تو، در تلاش و تکاپو هستند!
و قدم به قدم تو را خلوتگاه امن مشعوقت و حرم امن دلبرت، مشایعت میکنند!
نگران نباش! اگر نتوانستی آنها را ببینی…
با گوشِ دل، گوش کن…
صدای بالهایشان را میشنوی…
گوش کن که تو را به اسمت صدا میکنند؛ سلام میکنند و خوشامد میگویند…
گوش کن که برای آمدنت چه تدبیرها اندیشیدهاند و چه تدارکها دیدهاند…
صدایشان را نشنیدی؟!
پس خوب گوش کن!
من برایت از فرشتهای میگویم که با اشک و عشق و اشتیاق منتظرت بود!
و راه حرم تا قلبت را بارها طی کرد! خانة قلبت را در میزد!
با نامهای در دست، خاکسارانه و متواضعانه به انتظار مینشست تا درب خانة دلت را برویش بگشایی!
مهربانانه و مؤدبانه به “اسم” با “جان” و با “جانم” صدایت میزد تا در را بگشایی.
از معشوق برایت پیغام داشت؛
پیغام عاشقی، پیغام دلتنگی و دلدادگی!
میدانی بارها و بارها این فرشتگانِ عاشق، این راه دراز را بیصبرانه و بیقرار طی کردند.
عاشق و امیدوار به سویت میآمدند،
ناامید و خجل برمیگشتند.
اما،
امامت از تو ناامید نمیشد، باز هم فرمانِ عشق میداد و فرشتگان را رهسپار سرزمین قلبت میکرد!
باز هم محکم و مصمم دستور میداد:
پیغام دلداگی و دلتنگی مرا برایش ببرید!
خودش فرشتهها را آموزش میداد! گوشزد میکرد که؛
نکند معشوق ما در روی شما ذرهای خستگی و ناراحتی و رنجش ببنید!
با همان عشق و ادب و اشتیاق همیشگی صدایش کنید!
مؤدب پشت دیوار دلش منتظر بمانید تا خانة دلش را برویتان بگشاید.
پیغام عشق مرا عاشقانه تقدیمش کنید!
سلطان مهر و ادب است دیگر!
این بار که آمدی؛
همان دفعهای بود که صدایشان را پشت دیوار دلت شنیدی و درب را گشودی،
دعوتنامه را خواندی و دعوت را لبیک گفتی!
اما،
یادت باشد قبل از این هم،
بارها …
و بارها و بارها …
صدایت زدند با اسم خطابت کردند:
جان و جانم،
با جان دل دعوت شدی، جندالله[1] برایت تدارکها دیدند…،
اما نیامدی!
حرفم تمام نشده!
سری بچرخان و اطراف را ببین!
آن پیرزن روستایی، آن کودک مریض، آن مرد میانسال، آن زن ِ بدحجاب، آن عارف دلداده و …
آن همه مهمان حرم را ببین!
سلطان! نه فقط برای تو،
برای همه مهمانانش، سلطان عاشق رئوفی است!
برای همه آنها، همه!
حتی آن کودک خردسال و آن طفل شیرخوار…،
بارها و بارها، بارها بارها به خانه دلشان سر زده.
[1] . اللّهُمَّ اجْعَلْنِى مِنْ جُنْدِكَ فَإِنَّ جُنْدَكَ هُمُ الْغَالِبُونَ. مفاتیح الجنان، دعای روز سه شنبه.
برای افزودن متن مورد نظرتان اینجا کلیک کنید