ذره ای در کارگاه هستی
هم حال حمد دارم که تو مسبّ الاسبابِ هر نعمتی،
هم حال توبه برای غفلت از حمدِ هر نعمت و حمد هر حمد!
هم حالِ فقیری که از فقر به گدایی درگهت آمده، هم ثروتمندی که از هرچه غیر از تو بی نیاز گشته است!
هم ترسان و لرزانم از سوختن در آتش خشم و غضبت، هم امیدوارم به اوج رحمت و قدرتت که یا مرا از آتش برهانی یا آتش به فرمانت سردشود.
هم تشنة عشق و مهرت هستم، هم از عشق و مهرت لبریزم.
سراسیمه با عشق و نیاز به سوی درگاهت دوان دوانم و از هرچه عشق و نیاز جز تو گریزانم.
در کارگاه هستی، ذره ای مات و مبهوت عظمت و جلال و جبروتت هستم…
گمگشته ای در آلودگیهای خود و در طولانی و فراوانی آرزوهایم…
خدای عاشق عشق باز!
با عشق و عظمتت پیدایم کن تا در تو فانی شوم
و به امن و امانِ جاودان برسم…
و جاودانه شوم…